روز شمار غربت ... شروعـی دوباره ....ســـرنوشت را از ســــر خواهم نوشت

** شب اول ربیع الاول سالایی که ایران نبودم ارزوم این بود که کـــاش ایران بودم و میرفتم درب مســـجد میزدم و بشارت میدادم اومد این ماه زیبا تا به عوضش از خدا هـــدیه بگیرم .... یا اون روزا که دوربودم و این آرزوم بود به خـــیر .... تا شد و اومدم ایران درب زدم ولی حاجت نگرفــتم ..... تا شـــد امثال که گفتم نمیام در بزنم خیلی هم مطلق گفتم.... الهـــه ولی رفته !!! دلم یهویی نمیدونم چرا یه جورایی شد اشکم اومـــد گفتم یعنی خداااااا این همه ازت دورم که صدام رو نمیشنوی !!!! بلند میشم و دعاهایی که مکه همراهم بوده رو میزارم کنار توی دستام و کمی با خدا  حرف میزنم و میخوابم ... تداعــــی میگه دلش روشـــنه ....

** تو بین چایی های شهروند چشمم میخوره به چایی ترشه مستـــر.بــــین ..... یه بســـه بر میدارم ..... یهویی یاد آخرین بار و اون چایی ترش می افتم طعم ترشش رو دوست نداشتم ولی خب گفتم دوست دارم طعمش رو .... !!! بازم یه خاطره ...

** بابا میـــــره مشــــهد ... حال شوهر عمم بده ..... حس میکنم خیـــــــــــــــلی دلم براش تنگ میشه تو همین مدت کوتاهه نبودنش ..... یاد روزی میافتم که صبح اومد دم کوچه و بهم پول تاکسی داد و چــــقدر مزه داد اون 200 تومنی و 500 تومنی هاااااااااا

** از چهارشنبه شروع میکنم به کشیدن یه تابلو تجسمـــــــــی ...............

** پارچه ای که از مکه برای خودم اورده بودم میبرم خیاط بدوزه ....  یه مدل انتخاب میکنم روش حریر میخوره .... مجبور میشم برای حریرشکل پارچه فروشی های گاندی رو بگردم و در نهایت فیروزه ای میشه حریرش ..... هنوز اماده نیست ولی کلی دوستش دارم .... هر پارچه فروشی رفتم گفتن پارچه زیبایی هست..... یکیشون گفت خانوم از کجا خریدین گفتم مکــــــــه .... گفت اهان زیاد دور نیست همین بغله مژه

نوشته شده در پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط غزال نظرات ()

روزا میگذرن .... قبل ترا فک میکردم بدون ذهن مشغولی نمیگذره ولی الان میبینم میگذره ، نمیدونم شایدم خودم رو مشغول کردم ....

روزی که برف اومد از خونه که دراومدم اون همه برف رو دیدم لبریز حس خوب شدم به خصوص اهنگای توی گوشم این حس رو شدید میکرد .... نمیدونم یه چند لحظه که گذشت حسهای هفته های قبل اومد سراغم .... حس نفرت ..... حتی فحشای تو دلم هم خالیم نمیکنه ........

برف یه چیز خوب داشت اینکه تصمیمم برای عدم ادامه تحصیل قطعی شــــد!!!! .... خلاصه .... با امداد الهی تقریبن با یه تاخیر کم رسیدم شرکت

شنبه تلم زنگ میخوره و میبنم لیلاهست .... خیلی خوشحال میشم .... همیشه مثل یه خواهر حسش کردم ... دلسوزانه .....

بیشتر وقتم این روزا بازبان میگذره .... کمی فیت فیت با ماهرخ ..... که گاها ساعتها این فیت فیت طول میکشه

یه سری برنامه هم برایروزهای آتـــــــــــی دارم .... امیدوارم خدا مثل همیشه کنارم باشه

** این روزا یه چیزی برای میشه تابلوی تجسمی کوچیک و حسابی دنبالش هستم ...

** دوست پدر تاریخ دفاعش بود ..... یه دوسته دوران لیسانسم هم نی نی دارشد .... یادش به خیر تو یونی روی یه نمیکت میشستیم و اون از بی افش تعریف میکرد حالا مامان شده ....

بین زبان خوندن سایت دست نوشـــته های جادوگـــــــــــر رو میخونم ... لینکش رو میزارم بخونین اگه دوست داشتین

http://thewitch150.blogfa.com/

** فردا میشه اول ربیع الاول ماهـــــــــــــــی که بی نهایت دوستش دارم .... خدایا منتظر هدیه ات هستم توی این ماه

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط غزال نظرات ()

دیروز بعد شرکت میرم به مریم سر بزنم .... مثل همیشه شاد باهاش برخورد میکنم علیرغم اینکه هنوز اون زخمه هفته قبل هست برام .... تو بین صحبتاش میبینم تو اون برهه که میدونست حضورش به عنوان یه  دوست برام خیلی لازمه نبود چون درگیر شادی خودش بود ..... یهویی میخوره تو ذوقم .... تو کل مسیر یه حس بد داشتم .... بهش اس ام اس میدم که ازت به عنوان یه دوست انتظارم بیشتر بود ..... برای خودم با این تیپ دوستا متاسف میشم .....

صبح با یکی ازهمکارا در موردش صحبت میکنم میگه نباید زیاد خودت رو درگیر انتظاراتت از دوستی بکنی .... آروم میشم ......

....

یه سری طرح های جدید تو ذهنمه .... تو طول مسیر یادآوری میکنم که رسیدم خونه با تــداعـــی صحبت کنم راجع بهشون ..... سعی میکنم ذهنم رو متمرکز  جمله های مثبت بکنم کهنره طرف خاطرات بد ....

شام ماکارونی میزارم .... اهالی هر کی میرسه میگه چه بوی غذای خوشمـــزه ای ..... به تداعی میگم باید قول بـــدی ..... دلم میخواست پیش هم بودیم حضوری نقشه میکشیدیم وطرحامون رو تصویب میکردیم نیشخندخنده نقشه ام رو دوست دارم حس جوونه زدن بهم میده ...

نمیدونم ولی به نظرم این روش از همه چی بهتره ..... امیدوارم نتیجش خوب باشه ....

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط غزال نظرات ()

امروز وقتی در خونه رو باز کردم برم بیرون یه جوری بودم حس میکردم باید به نوع خاصی زندگی جدید رو شروع کنم ....گفتم خدایا توکل به خودت خدایا میدونی یه سری دلخوشی های سرصبحی رو دوست داشتم که الان ندارم ولی خب در عوضش خدایی مثل تو رو دارم ....

سرکار به گلی یه سری آهنگ که تو پوشم بود رو میدم .... میگه بعضی هاش با روحیه قبلت بعیده که گوش بدی .... بهش میگم به خودم قول دادم از مد قبل بیام بیرون .... سعی میکنم موقع گوش کردنشون فکرم رو کنترل کنم ....

موقع برگشت تو ماشین بغلی یه دختر و پسر هستن .... از تو چشمای دختره عشق میبارید ... علاقه زیاد به پسری که کنارش بود .... درخشش چشمای دختر تو اون تاریکی برام واضح بود .... یه حس خاص دارم .... تو دلم میگم آیا واقعـــن اون پسر لایق این همه محبت و عشق دختر هست ؟؟؟؟ !!!!

باید سعـــــی کنم کم کم قالبای ذهنیم رو عــــــوض کنم .... ولی خیلی طول میکشـــه که بخوام قبول کنم همه بـــــــــــد نیستن .......

روزا میگذرن .... تو ماشین همش فکر میکنم شاید باید این اتفاق می افتاد که خیلی چیـــزا رو قبول کنم اگه شرایط دیگه ای بود به اون چیزایی که دلم گواه میداد گوش نمیکردم ..................

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط غزال نظرات ()

میرم پای کامپیوتر تا چند تا آهنگ برای ام پی تریم انتخاب کنم .... با چند تا آهنگ حس بدی پیدا میکنم .... انگاری یه خاطره هایی تداعی میشن .... میشم مثل فردی که داره به هوش میاد .... یادم می افته که من قول دادم به خودم ..... ولی خب سخته خیلی هم سخــــته .........

سعی میکنم خودم رو با تکلیفهای زبانم مشغول کنم ولی ......

خدایا توکل به خودت ..... میدونم اینقدر مهربون هستی که نمیزاری جواب مهربونی با بی وجدانی داده شــــه

نوشته شده در شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط غزال نظرات ()

Design By : Pars Skin