روز شمار غربت ... شروعـی دوباره ....ســـرنوشت را از ســــر خواهم نوشت
*دیروز تاریخ تقویم برام 8 فروردین 88 رو تداعی میکرد، تموم دقیقه هایی که داشتم کارم رو پای کامپیوتر انجام میدادم ساعت کنار کامپیوتر دقایقش پارسال رو برام زنده میکرد، اینکه تو اوج ناامیدی به آسمون خدا نگاه کرده بودم و باهاش درد و دل کرده بودم و وقتی اومده بودم خونه همونی رو گرفته بودم که ازش خواسته بودم به حدی که اون شب وقتی خوابیدم تو خواب همش فکر میکردم خواب دیدم .... حالا از اون روز یه سال گذشت و فقط یه خاطره موند ، دیروز تموم حس های پارسالم رو آهنگهای هایده داشت تکمیل میکرد بعضی از آهنگاش انگاری برای من خونده شده بود
وقتی می یای صدای پات از همه جاده ها می یاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا می یاد
تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن می رسه
هر چی که جاده است رو زمین به سینه من می رسه
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم
به هر چی می خوام می رسم
(با شنیدن این آهنگ انگاری حوادث دنیای واقعی تو ذهنم زنده میشن )
* یه چند روزی هست که تو مد آهنگهای هایده هستم
*چند روز گذشته جزو روزهایی بود که خیلی سخت بود برام به لحاظ بار کاری که داشتم چون به شرکتی که کار میکنم باید کارم رو روز دوشنبه تحویل میدادم، بیشتر شبا تا ساعت 4 بیدار بودم، دیروز که دیگه نهایتش بود ولی وقتی تموم شد کارم تونستم به معنای واقعی یه نفس راحتی کشیدم .یکی از دوستام هم تازه اومده بود کمکم ساعت 2 نصفه شب وقتی بالاخره تموم شد کلی باهم شادی کردیم...
* اون عیدی رو گرفتم ولی اونقدرا تپل نبود 
* چند شب قبل برای شام با دوستام بیرون بودیم و تقریبن دیر وقت شد خواستیم برگردیم چون غذامون اضافی اومده بود دستمون بود ...همین که از رستوران اومدیم بیرون یه سگ بود و منم که در حد مرگ از سگ میترسم
برای همین غذام رو گذاشتم رو دست دوستم و خودم اومدم کناری ولی سگه بازم اومد داشتم سکته میکردم، دیدم چند تا پسر اون طرف هستن سریع رفتم سمت اونا تا اگه سگه اومد پیش اونا باشم ولی دیدم وای اونا بدجور مست هستن و .... خلاصه سگه هم داشت همین جوری دنبالم من و یکی از دوستام میومد و دو تای دیگمون هم رفتن داخل همون رستورانه که بودیم ... یه لحظه دیدیم اون دوتا دارن با سرعت نور بدو بدو میان ... نمیدونم چرا فکر کرده بودن سگه داره دنبالشون میاد
... چند قدم جلوتر نرفته بودیم باز یه سگ با جثه گاو بود شانس اوردیم اون صاحب داشت ... بعدشم باز یه چند تا مست دیدیم من که باز ترسیده بودم دوستم هم همش میگفت نترس مستا با دختر کار ندارن !
... اما در کل شب خوبی بود چون بعدش کلی خندیدیم
* بالاخره من بهاری شدم ، همیشه آخرین نفر پالتو می پوشم و اولین نفر هم پالتوم رو در میارم برای همین وقتی شنبه بدون پالتو واونم فقط با یه بلوز و شلوار جین از خوابگاه دراومدم فقط تو مسیر بهم عجیب نگاه میکردن آخه هنوز اینجا برف هست ...ولی خیلی حال میداد تو اون هوا بدون پالتو و آهنگهای خاطره انگیز گوش دادن 
امام مهدی(عج): خدا با ماست و نیازمند دیگری نیستیم.
| Design By : nightSelect.com |
