روز شمار غربت ... شروعـی دوباره ....ســـرنوشت را از ســــر خواهم نوشت

یه روزایی هست اینقدر سختن که مجبور میشی خودت رو با یه سراب سرگرم کنی و دلت رو به همون سراب که گاهــی هم میشه آب واقعی سرگرم کنی .... بعد به خودت میایی و میبینی پر از عطــش خواستـــــــــــن آب هستی و هنوز داری به امیـــد یافتن آب میری جلو .... ولی همــش ســــراب هست .... باز خودت روگول میزنی و میگی اشکال نداره تصور آب هم تو این لحظات بد نیست ولی افسوس ....

** دنیای جالبی هست جواب دوست داشتن لغت مرسی هست !!!!!!

** ام پی تریم که خراب بود دیروز یهویی درست شد .... تموم طول مسیر این آهنگ رو گوش میکردم

دل من بی تو خوشه به خودت نناز تو ..... به زمانی که به تو دل دادم میخندم

** تو عالم خودم هستم یکی خیلی مودبانه میگه میتونم باهاتون آشنا شم ، مودبانه تر و با یه لبخند میگم نخــــیر ..... یه استراحت فکری لازمـــه

** این آهنگ جدید محســــن چاووشـــی خیلی قشنگه

دوستـــی ساده ما غیرمعمولی شد

نمیدونم اون روز تو وجودم چــی شد

نمیدونم چی شد که دلم لرزید

.

.

دیگه دست من نیست بــستگی داره به تو

بستگی دارهکه تو تا کجا دوســــــتم داری

بستگی داره تا چه روزی بتونی عاشق من بمونی

.

.

من احساساتـــی به تو عادت کردم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ توسط غزال نظرات () |

بالاخر فروردین تموم شد دو روز اول و آخرش برام خیلی خاص بود تجربه اول .... فکر کنم همیشه یادم بموونه !!!! همیشه حس میکردم بیان یه حرفی خیلی میتونه خاص باشه ولی نمیدونستم حس های مقابل میتونه خاص بودنش رو به صفر برسونه ...........

 

روزی خواهم خواند ز آنچه خواب دیدم

نقشی خواهم کشید ز آنچه در خواب دیدم

اگر این خواب باشد دوست دارم هزار سال در این خواب باشم

.

.

بی بهوونه دوستت خواهم داشت حتی اگر ....

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط غزال نظرات () |

شنبه جزو بدترین روز عمرم بود ... وقتی با هزار حس خوب از شرکت میام خونه و باشنیدن یه مساله کهنه همه اون حسها جاشون رو به یه دلشوره کشنده میده .... بعد دو سه ساعت اتفاقایی می افته که هنوزه هنوزه باورم نمیشه همه اونا واقعیت داشت .... کلی گریه کردم .... اتفاقی که حتی باورم نمیشد بعد این هفت هشت ماه پیش بیاد هیچ کی فکرش رو میکرد ....

کلی فکرای جدید نشست تو ذهنم ... تغییر محل زندگی و کارم اونم به یه شهر دیگه .... رفتن از ایران  .... هزارتا فکر جور واجور دیگه .... دنیا حس بد که همشون اولین بار بود تجربه میشد .... تنها شنوده و اروم کنندم لیلا بود ..... روز بعدشم شرکت نمیرم میمونم خونه .... تو این گیر و دار بازم مثل قبلا فقط یه چیز بود که ته وجودم حس زنده بودن بهم میداد ...

بین اون همه دلشوره و نگرانی جوونه زدن یه چیز دیگه هم حس خاصی بود ... ثانیه شماری تا صبح شه ... بازم ملسی های خودش ....

امروز هم یه چارچوب رو میشکونم به حدی که خودم هم باورم نمیشه متفکر ...

کلن روزای سختی هستن روزایی که مجبور باشی با پوچی و ... باشی و زندگی کنی

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط غزال نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط غزال نظرات () |

Design By : nightSelect.com