یکشنــــبه 29 آبان 1390

بارون امروز کلی حس شیرین داشت ... هر چند که یه قدم زدن دونفره رو دوست داشتم ولی بازم شکـــر ....

تو راه شرکت دو تا نون میخرم داغ داغ هست ، برگایی که ریختن زیرپام، زمینای نم زده .... ته دلم این روزا خدا رو بیشتر دوست دارم خود خدا میدونه .... یه سال و نیم هست فکرم مشغوله غصه میخورم حالا تا حدی بهتره ... میام برای روزای آتی بازم غصه بخورم ولی یا خدا می افتم یاد اینکه بزارم بقیش رو هم به عهده خودش ....

** امروز چقدر مه قشنگی بود ... یهویی یاد عیـــد می افتم .... صحبتایی که به اندازه دنیا دوستشون داشتم به خصوص شب آخــــری .... فرداش که رفتم کنار دریا و دنیا حس عالی داشتم .... مه تو جاده و سواددد کوه .....

**  امروز شد ده روز .... دارم میشمرم .... این دفعه نمیخوام شمردنم صفر بشـــه .باید اینقدر ادامه بدم تا ببینم روزی میرسه که ... این دفعه کمی متفاوته آخــــه یه حس خنثی هم هست مژه که ترجیح میدم فعلنااااااااا خنثی بمونه یه چیزایی از گذشته برام درس شـــد

هنوزم وقتی اسمت میاد حال قلبم یه جور دیگه میشـــه

** اوضاع مالی شرکت کمی قاطی هست .... حجم کارا و سطحشون داره کم کم تردید ایجاد میکنه برام .... نمیدونم میترسم از عهده انجامشون برنیام سطح علمیم رو هر چی میبرم بالا بازم کمـــه

جمله روز  : عشق الهی تمام ناهماهنگـــی های موجود را محو میکند و من بابتش خدا را شـــکر میکنم

/ 1 نظر / 4 بازدید
راحله

بازم بارون ... امیدوارم به این زودی زود روزی بیاد که تمام نگرانی و غصه ها رو مثل برگهای پاییزی زیر پات بذاری و ازشون رد بشی! غصه امروز کافیه دیگه عزیزم مال فردا رو بذار برای فردا! که مطمئنم خدا خودش نمی ذاره بخوری و ازت می گیردش[چشمک] اسم منو گفتی دیگه! آره؟؟[پلک]