صحبت با زینـــب ....

قرار بود با خواهر کوچیکه بریم کوه ... مهمونه مجازی داشتیم نشد .... عصری بینهایت حوصلم سررفته بود به خصوص وقتی از خواب بلند شدم دیدم خواهر کوچیکه هم برای خودش رفته بیرون .... نمیدونم یهویی چم شــد فقط میدونم حس کردم یه جوری دلم شکست ... کمی با ماهرخ حرف زدم اونم درس داشت زیاد نمیخواستم مزاحمش شم ... یهویی دیدم چشمام اشکیه و قرمز ......

سرم رو با زبان و فیلم گرم کردم ....

.

.

دیدم پی ام دارم .... زینـــب بود .... خیلی وقت بود باهم چت نکرده بودیم ... آخرین باز همون ترمه سوم فوق بودم .... خواسته بود میل بزنه که دیده بود آنـــم .... کلی حرف زدیم حس کردم روحم تازه شــــد .... میگفت خونه خریده ساله قبل .... صحبته خونه خریدن شد .... کلی حرفه مسافرت زدیم و تور و اینا .... قبلنا هم افکارش عالی بود الان عالـــــــــــــــــــی تر شده بود ....

از ماهرخ پرسید از اینکه از زندگیش راضی هست ؟  گفتم منتفی شـــد .... اصلن فک نمیکرد این مساله منتفی شده باشــــه .....

بهش میگم خیلی خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود و خیلی خوشحال شدم بعد این همه مدت باهم صحبت کردیم .... به قول خودش چتیدیم ....

دلم میخواد بتونم برنامه سفر باهام بچینیم .... حالا احتمالن کی رو نمیدونم !!!

یه دوستایی خاص هستن و پرانرژی مثله زیـــنب .... همیشه برام دنیا انگیزه داشت .... بهم یه کتاب معرفی کرد که برم شهر کتاب حتمن میخرم .....

/ 0 نظر / 5 بازدید