دغـــدغه های ناتمومه این روزا ..........

** یکی که به لیست دوستای فـــیسم اضافه شده ولی دوست نیست ..... تلخــــــــــــــه !!

** عکسی که بهش خیره میشی و کلی سرباز تو ذهنت رژه میرن و یه سری ثانیه ها رو مجدد برات تـــــــــداعی میکنن ........

** عکس یه نفر دیگه با همسرش و ریلکسی که رو یه کاناپه چوبی داره .... حسش کلی بهت انرژی میده .....

** اگه زندگی حتی نصفشم طبق ارزوها نباشه چی میشه !!!!!!!!!!!!! از چندتاش میشه فاکتور گرفت اخــــــــــــه ؟؟؟؟؟؟؟؟

** زندگی یعنی چی واقعن .... بچه بیاد تازه امروز فهمیدم یعنی رکود .... یعنی درجا زدنه خانوم از دیده من .... اینکه دیگه نتونی تو جامعه حضوره فعال داشته باشی .... همش نگرانه مهدکودک باشی و هزار تا فکره مسخره دیگه ....

** منیر میگه تصور کن تو خونه هستی و .... جمله های منیر رو دوست دارم یه دوسته همیشه همراه ........... بازم نگران میشم از آینده و یه انتخاب ........ درعینه نگرانی های خودم دل نگرانه منیر هم هستم اینکه شرایط زندگیش کمی سخت داره میشه .... شاید فردا شب برم پیشش

** امروز کلی بحث با ماهرخ داشتم سر سیاستهای یه نفـــر .... نمیدونم بعضی ها این همه سیاست رو از کجا در میارن .........

............

دلم میخواد کلی برنامه تفریحی بزارم ....................

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
راحله

درسته هیچ آدمی 100% کامل نیست، منم نیستم! منم گاهی اوقات لجباز و یکدنده می شم، خودمم قبول دارم! تو دوران عقد ناپختگی زیاد کردم ولی بعد از عروسی خدا شاهده خیلی هوای علیرضا رو داشتم، خیلی سعی کردم تو خانواده و فامیلم شخصیت اش رو بالا ببرم و کوچیکش نکنم، از خودم گذشتم ولی برای علیرضا کم نذاشتم! نمی گم خیلی ولی اونچه که از دستم برمی اومد، علیرضا هم خدایی پسر خوبیه و خیلی نکات مثبتی داره ولی یک عیب بزرگی که داره جلوی خانواده و فامیل خودش خیلی هوای منو نداره، به خودش اجازه می ده هرطور که می خواد باهام صحبت و رفتار کنه. جلوی اونا اصلا آدم تودار و خودداری نیست. منم از این موضوع خیلی عذاب می کشم! دلم نمی خواد جر و بحث هامون به بیرون از خونه منتقل بشه و دیگران بفهمن اما احساس می کنم برعکس من علیرضا دوست داره دیگران بدونن! بارها شد دعوامون شد و جر و بحث کردیم ولی نذاشتم هیچ کسی از خانواده من بفهمه! از خونه قهر کردم و رفتم نشستم تو پارک، رفتم تو خیابون راه رفتم ولی خونه مامانم نرفتم مبادا مامان چیزی بفهمه! نکنه دیدش نسبت به علیرضا سرد بشه!

راحله

ولی علیرضا برعکس اینجور مواقع انگار می خواد مردی و مردونگی خودشو به خانواده اش نشون بده! چهارشنبه عصری به اتفاق خواهرش رفتیم بروجرد یکسری به مادر و پدرش بزنیم. همه چی خوب بود و ساعت 1:30 رسیدیم مادر و پدرش خونه دایی اش بودن گیر داد که بریم اونجا. منم گفتم خسته ام و خوابم میاد من نمیام، گفت من تنها برم گفتم می ترسم تنها تو خونه بعدشم به نظرم درست نیست بذار فردا می ریم بهشون سر می زنیم. همین شد که این دو روز که اونجا بودیم جلوی خواهر و مادرش هرچی خواست گفت و هر بی احترامی که خواست کرد که همه، خاله و دایی و ... همه فهمیدن ما باهم مشکل داریم. خیلی سعی کردم جلوی اونا به روی خودم نیارم ولی اینقدر منو بی محل کرد که خودم خجالت کشیدم. تا اونجا بودیم خوب بودم و به روی خودم نیاوردم ولی از جمعه که برگشتیم شدم مثل یک سنگ سرد! اصلا نمی تونم باهاش حرف بزنم! هیچ کاری هم نکردم نه غذایی نه هیچی! خیلی ناراحتم خیلی! واقعا شخصیت منو جلوی خانواده اش خرد کرد!