یه قــــرار یهویـــی ....

طبق معمول این هفته های اخـــیر اخر هفته ها هم باید برم شرکت .... بعدش با خواهر کوچیکه قرار دارم ببرمش مانتو اینا بخره خودم هم کمی خرید دارم .... میبینم تلفنم زنگ میخوره شماره ناآشناس .... لیلاااااس .... تهرانه .... میگه هم رو ببینیم .... میگم باشه جمعه .... بعد که قطع میکنم میبینم همین امروز بهتره .... قرارمون میشه ساعت هفت و نیم تو تیـــراژه

دلم میخواست براش یه هدیـــه خوب داشته باشم تنها چیزی که میتونم براش بگیرم یه بستـــه شکلات * مـــرســـی هست .....

حالا من با تیپ شرکت .... کمی خط چشـــم و رژلب .... سعی میکنم چهره خسته و بی جونم رو کمی جون دار کنم .... وقتی تل میزنه که رسیده هی سعی میکنم تمرکز کنم و قیافش رو یادم بیاد ....

مهربون تر از تصورم بغل کلی بــغل .... میریم میشینیم تو همون هیاهوی کافی شاپ .... دوتا میلک شیـــک .... کلی حرف بدون سانســـور اما همه حرفامون از نوع زیپ شده بود خیلی فرصت کم بود ....از همه چی حرف میزنیم ... حرفهای نگفته این مدت .... نیم ست من ... نهم آبان .... کارکردن .... دوست پدرتاریخ ....

تو بین صحبتاش یادم اومد این همون لیلایـــی بود که وقتی تل میزد که فقط حالم رو بپرسه واقعن حس میکردم خواهر بزرگـــه هست .... الانم همون بود شایدم بالاتر .... یه دوست واقعـــی ....

اینقدر زود زمان میگذره متوجه نمیشم چطور یهویی میشه نه و بیست دقیقه .... عکس هم میندازیم .... اینم میشه یه یادگاری ثبت لحظه ....

مرسی لیلا جونم بابت کلوچه خوشمزت اینکه به یادم بودی اینکه زمان گذاشتی و اومددددددددددددی قلب

راستی لیلا رنگ چشمات رو بی نهایت دوست داشتممممممممممممممم

/ 0 نظر / 14 بازدید