28 فروردین - 19

روزا اینقدر با شتاب میگذره نفهمیدم چطور شد آخر فروردین .... از یه طرفم دوست دارم این روزا تمــــــــوم شه .... خیلی زود ... همش میگم خدایا میشه این روزا هم زود تموم شـــه استرس ها و داستان پردازیهای منم تموم شه ....

این روزا حس میکنم بیشتر از توانم دارم با خودم وزنه حمل میکنم .... کارای شرکت ... پروژم که به یه جایی رسیده که دیگه ذهنم هنگ کرده دست تنها جلو بردنش برام سخته .... اینکه یکی رو دوست داشته باشی ببینی داره چه ریز و بی صدا سختی میکشه به رو همه لبخند میزنه ولی دردش رو نمیگه این خیلی سخته .... هزار تا فکر و خیاله دیگه که باید هی براش داسان پردازی کنه فیلم بازی کنی تا حل شه ..........

....

براش توی کاغذ مینویسم یه فیلمه آموزش مسائـــل ** هست شاید به درت بخوره اگه میخواهی بگم دوسم بیاره .... میگم این رو بخون و فراموش کن ... گفتنه همچین حرفی خیلی سخت بود ولی دوستش دارم باید بهش تو این برهه کمک کنم .... میاد تو اتاق میگم لطفن بخون .... میخونه و ریز میگه باشه مرسی میفهمم میخواد .... خجالتساکت به گلی اس ام اس میدم لطفن اون ســــی دی رو برام بیار خجالت

شاید باید خجالت میکشیدم ولی نمیکشم .... یه موقع هایی لازمه حریما کنار برن و بشه بهم کمک کرد .... گلی سی دی رو میاره .... بهش میدم میگم این همونه ... ولـــــــــی نمیتونه برای خودش کپی کنه میگیرم تا کپی کنم براش .... تا باز میشه میفهمم واقعـــــــــــــــن باید خیلی خیلی خیلی خجالت میکشیدم ولی دیگه دیر شــــــــــده بیخیال خندهنیشخندساکت واقعـــــــــن اموزشه گام به گام قهقهه

 

بحثه دعوت کردن میشه .... ذهنم میره طرفه اونایی که دوستشون دارم .... بارون میاد .... یه تماسه خیلی سخت و نفس گیر باید داشته باشم ... برای گفتنه یه حرفی به یه نفر از اقوام ..... خیلی سختمه .... میگم ..... میام به گلی میگم خیلی سخت بود ولی تموم شد و گفتم ...........

** چند تا از دوستام رو دعوت میکنم... یکیشون میگه میخوام بترکونم ... حس میکنم پیشه یکی دیگشون خجالت میکشم ....

** این چند روز اصلن نرسیدم تمرین کنم .... فرصتی هم نمونده

** خیلی اتفاقی برای یه مشاور خارجی ایمیل میزنم اشکال پروژم رو ازش میپرسم .... بهم میل میده رزومت رو برامون بفرست .... منم بی هیچ چون و چرایی میفرستم داشتم یه رزومه انگلیسی ....میرم به سایتشون .... میبینم تو طیفهای مختلفه شغلی برای افراد پیشنهاد شغلی هست .... یه حسه خوب دارم .... حس میکنم الان یه پیشنهاد شغلی ممکنه داشته باشم از خارج ساکتنیشخند نمیدونم شایدم توهمه

** به خاطره بحثه یه سری رسم و سنت بازم بحث هست .... تو مسیر برای راحله اس ام اس میدم و میپرسم .... شرکت دیر میرسم ... میگن بیا جلسه میگم حوصله ندارم نمیشه که یهویی رفت جلسه و ارائه هم داد اونم ژیشه همه رئیس هااااااا نمیرم جلسه .... از دوستای دیگه هم سرچ میکنم درمورد اون ست .... میگن کوتاه نیایین ....

با هاش صحبت میکنم .... بعد صحبت یه جوری میشم .......... دنیا علامت سوال .... وقتی بینه صحبتا بغضش میگیره  قلبم مچاله میشه ... با گلی صحبت میکنم ... مثله همیشه خوب گوش میکنه راهکار میده ..........

** دوسته پدره تاریخ بعده دفاع دکتراش برگشت .... بهم گفت احساسی بین خودش و همســـرش نیست ... گفت مثله خواهر و بردار هستن ..... حالا فقط بهم میگه دعا کن .... گویا تو مدتی که نبوده همســـرش حسابی جای دیگه ای فکر و هوش وحواسش رفته .... دلم میسوزه فقط میتونم براش نذر کنم ... میگه صبحا مثله دیوونه ها میرم بیرون اینقدر راه میرم تا بشه شب بیام خونه خسته بخوابم .... میگه غزال دعا کن یه همسره مومن و با تعهد گیرت بیاد ...............

خدایا فرشته هات رو همراهمون کن ..... خدا جونی  میدونی فرشته ها هم دعوت شدن .....

/ 5 نظر / 4 بازدید
نازبانو

منم حس خوبی برای فرستادن رزومه ات دارم[لبخند]

راحله

دوست پدر تاریخ راست می گه، وقتی وارد زندگی بشی هیچ چیز به اندازه تعهد و ایمان پررنگ نیست! منم دعا می کنم [قلب] نکنه پیش من خجالت می کشی؟؟؟؟[خجالت] [خنده] نه منم می خوام بترکونممممممممم![نیشخند] کنجکاو شدم ببینم اون سی دی رو![قهقهه] مراقب خودت و خودت و خودت باش![ماچ]

راحله

خوب من اون شب نگات نمی کنم تو هم راحت بترکون! اصلا هروقت تو اومدی رو سن من می رم بیرون! ولی از لای پرده یواشکی نگات می کنم! خوووووووووووووبه؟ راحت شدی؟؟؟؟؟؟؟؟[نیشخند]

راحله

شیرین راستی لباس خودت چی شد؟؟؟

راحله

[خنده] 14 روز مونده هاااااااااااااااااا! راستی هرکاری داشتی بی تعارف بهم بگو![ماچ]