بالاخــــره یه تولـــدی دوباره ...

 

برای اون موضوع بینه خودمون مشورت کردیم به این نتیجه رسیدیم فعلن سکوت کنیم ولی ته دلم دوست دارم عاقبت این مساله ختم به خیر شــه (صبر میاد یعنی چی !!!)

** برای تولدم دوست داشتم برنامه شاد مفــــرح بچینم نشده بود ... کمی غصـــه دار بودم بعد تو دلم میگفتم بی خیال .... تا امروز ..... داداشی میگه شام هستیم .... خیلی ریز ریز خوشحال میشم .... کلی به بابا میسپارم گل و کیک خیلی کوچیک ....

بیتا که تل میزنه و میخواد تولدم رو تبریک بگه ... خوشحال میشم ....

تو راه موقع برگشت صدای اذون حسه خوبی که اخرین لحظه های این سنم هست ... یه اروزی ته قلبی .... نماز مغرب و عشا .... دو رکعت نماز حاجت ....

میخوام زود بیام اماده شم کمی کمک کنم ولی صف تاکـــسی افتضاحــــه .... یه حموم سریع کمی کمک .... نتیجش وقتی میان من هنوز اماده نیستم آرایش کردم ولی لباس هنوز نپوشیدم  ولی خب رودربایستی نداریم .... بعد میرم آماده میشـــم ....

کادوهاشون رو میچینن .... دلم میخواد ببینم توشون چیه .... کیک و عکس و شمعی که خوشحال میشم عددی نیست که یادآور سنم باشــه .... شمع فشفشه ای که هر چی خاموشش میکردم باز روشن میشـــد .... یه آرزو تو دل .... برش کیک .... باز کردن کادوها .... پولی که نقشه براش میکشم همون لحظه همون دم ..... کمی دلشــوره ....

میدونستم ماهرخ امشب به خاطر مهمون !!! تل نمیزنه ....

تو فیس میبینم برام پیام تبریک گذاشته .... رو والم چند تا پیام تبریک میاد منتظر یه پیام خاص هستم ..... فرصتی تا هفته اول آبان نمونده هااااااااااااااااا

.

خدایا میدونی حامی و شبان من هســـتی ..... تو شروع جدید آرزوهایم را به تو میسپارم ای مهربان خدای مــــن

/ 0 نظر / 16 بازدید