شبهای مهمانــــی خـــدا

نمیدونم چرا امسال ماه رمضان این همه بارم سخت هست .... خیلی خسته و بی حس هستم .... ولی باز خب علیرغم تموم اینا راضی هستم از اینکه روزه هستم ....

** پنج شنبه بی نهایت بد بود .... به قدری که خودم هم از دیوونه بودنه خودم و اشکام شوکه بودم !!! ولی خب باید اشک میبود انگاری یه حجم بالایی از آب پشته چشمام مونده بود نیشخند ..... روزه قبلش سره کلاس زبان صحبت این شد که سوالی که باید پرسیده میشده و نشده ... شاید همین زمینه سازه این حسه بدم شـــد ولی خوبیش این بود حرفی که این همه مدت قلمبه شده بود رو زدم .... نمیدونم شنیده شد یا نه ولی خب زدم ....

** کلی برنامه ریزی برای خوردن انواع و اقسام خوراکی ها کرده بودم برای دو روز اخر هفته

** جمعه مهمون داشتیم ... همسایه بالایی که حلیمشون رو با ما سهیم شدن .... یه میز افطاری خیلی ساده ولی خیلی خوب .... برای  شکستن دیوار تنهایی و جمع کوچیکمون خوب بود و خدا رو هزار بار شکــــر

** جمعه عصر اس ام اس میاد .... نمیدونم حس میکنم اشتباه فرستاده شده .... مینویسم ایندفعه حواست رو جمع کن اشتباه نفرستی !!!! ولی کودکه درونم خوب میدونست بازم منتظر این اس ام اس های اشتباهی هست .........

** بدجور دلم خرید میخواست تا امروز خودم رو میرسونم ونک و کلی میچرخم اونم با گشنگی ...... یه دامن با یه تاپ .... دقیقن همون رنگی که تو ذهنم بود زرد و سبز مژهنیشخند

** الانم مثلن از ساعت نه و نیم قراره زبان بخونم ولی دریغ از یه صفحه .... دارم همین طور میچرخم .... یه شیرکاکائو کنارم هست .... راستی دلم این روزا خیلی خیلی یه افطاری تو جمع دوستام رو میخواد خیال باطل

/ 2 نظر / 4 بازدید
راحله

فدای اون اشکات!! نبینم برای چیزای بی ارزش بلرزه و سرازیر بشه پایین!! [بغل]

ساناز

برو یک خرید درمانی کن شاید بهتر و سر حال تر شدی