روزهای بی حضــــور تو ...

امروز وقتی در خونه رو باز کردم برم بیرون یه جوری بودم حس میکردم باید به نوع خاصی زندگی جدید رو شروع کنم ....گفتم خدایا توکل به خودت خدایا میدونی یه سری دلخوشی های سرصبحی رو دوست داشتم که الان ندارم ولی خب در عوضش خدایی مثل تو رو دارم ....

سرکار به گلی یه سری آهنگ که تو پوشم بود رو میدم .... میگه بعضی هاش با روحیه قبلت بعیده که گوش بدی .... بهش میگم به خودم قول دادم از مد قبل بیام بیرون .... سعی میکنم موقع گوش کردنشون فکرم رو کنترل کنم ....

موقع برگشت تو ماشین بغلی یه دختر و پسر هستن .... از تو چشمای دختره عشق میبارید ... علاقه زیاد به پسری که کنارش بود .... درخشش چشمای دختر تو اون تاریکی برام واضح بود .... یه حس خاص دارم .... تو دلم میگم آیا واقعـــن اون پسر لایق این همه محبت و عشق دختر هست ؟؟؟؟ !!!!

باید سعـــــی کنم کم کم قالبای ذهنیم رو عــــــوض کنم .... ولی خیلی طول میکشـــه که بخوام قبول کنم همه بـــــــــــد نیستن .......

روزا میگذرن .... تو ماشین همش فکر میکنم شاید باید این اتفاق می افتاد که خیلی چیـــزا رو قبول کنم اگه شرایط دیگه ای بود به اون چیزایی که دلم گواه میداد گوش نمیکردم ..................

 

/ 0 نظر / 6 بازدید