17 ربیع الاول ..........

خیلی دلم میخواست ساعتهای آخــــر حضورش رو ثبت کنم .... دلتنگی که از فکر رفتنش و تقسیمش با یه نفر دیگه بهم دست میداد ولی هفته قبل اینقدر اتفاق رنگی و خاکستری داشت که نشــــــد .... کلن این ماه اخیـــــر از بی نظم ترین ماه کاری من بود صبحا دیرمیرسیدم شرکت عصرا هم زود مرخصی میگرفتم برمیگشتم ....

با اومدن ماهرخ فضا رنگ شـــادی گرفت .... خوشحال بودم باز جمع کوچیکمون همه کنار هم هستن .... یادم بود خدار و هم شـــکر کنم ....

روزایی که براش هدیــــه میخریدم .... یاد روزای خوابگاه که با هم بودیم اینکه خرمالو دوست  داشت و موقع اومدن خونه براش یه دونه میخریدم ، روزایی که استکان چاییش رو برمیداشت میومد کنارم میشست و میگفت چه خبر؟ روزایی که میدونستم هم صحبت میخواد ... حتی روزایی که سرهم داد میزدیم ولی زود آشتی میشدیم ...... اینکه حق برادری رو تموم کرده بود .... این که این روزا داره تموم میشه بغض بدی رو بهم میداد ....

.

.

تا شــــد 17 ربیع الاول که خیلی دوست داشتم حسم ثبت شه ... اینترنت نداشتم .... تا شب همه چـــــــــــــــــی عالــــــــــی بود ولی ....

ولی بازم مثل همیشه اونی که گند میزنه به حس شادیمون این کار رو کرد ......... دیشب استرس بدی به همه داد باعث شــــــد یه خاطره بد برای برادرم ثبت شــــــه خاطره ای که میدونم هیچ وقت از ذهنش پاک نمیشه .........

شب خیلی خیلی بدی بود ..... صبح هم رفتن مشهد با ماهرخ .... حس بدی دارم ....... بازم روزا رنگ تشویش گرفتن ....

** همش فک میکنم کاش میشد قید زندگی رو میزدم یا کلن از ایران میرفتم یا میرفتم شمال یا مشهد زندگی میکردم یه جایی که هیچ کی نباشه .... یه جایی که هیچ استرسی از ادمای دورم بهم منتقل نشه ..... اما خب بابا رو چی کنم ....

خدایا خودت کمک کن .....

** امروز اون رو هم بخشیدم دیگه کینه ازش به دل ندارم .... یادم اومد تو روزای پر اضطراب قبل اون بود که با حضورش بهم آرامش میداد .... اون بود که به یمن وجودش آروم بودم .... بخشیدمت خوشبخت باشـــــی

/ 1 نظر / 5 بازدید
لیلا

سلام عزیزم خوبی ؟ چشمت روشن ماهرخ جان اومده ی استراحتی به خودت بده عزیزم