جمع دوستانه روز جمعـــــــــــه

**خیلی وقت بود تصمیم گرفته بودم بهش بگم حوصله میلاش رو ندارم .... چهارشنبه باز میبینم ازش میل دارم .... براش مینویسم اصلن تمایلی به خوندن میلهای فورواردیش ندارم !!!!!!!!!!!!!!!! همچین نوشته ای از من کمی بعیده ولی به خودم میگه یه وقتایی باید یادت بیاد خلایق هر چه لایق .....

.

** سره اون همایش و مقالم بهم پیشنهاد همکاری تو یه مقاله شده .... سره پررویی قبول میکنم اونم مقاله ای که اصلن هیچی ازش نمیدونم .... یکی نیست بگه بچه مجبوری رو کم کنی برای چـــــــــــــی !!!!!!

** برای قرار روز جمعه کلی خرید کرده بودم خب بچه ها مهمون من بودن .... کم کم داشت باارام سنگین میشد ... شب وسیله ها رو دونه دونه میچینم تو کوله ... یاده دوران تحصیل و بیروناش می افتم .... هماهنگی ها و قرارهاش ....

قرارمون هست صبح هشت ســـره تجریش .... یادم میاد زیاد خواسته بودیم با تداعی هم بریم که نشده بود !!!من و دوست تاریخ با هم میرسیــــم .... کلی خاطره زنده میشه .... یاده اون موقع ها ..... میریم میشنیم کنار رودخونه ... خوردنی هامون که چیده میشه بازم ذکره خاطرس ....

جای ماهرخ خالیه واقعن .... کلی فیت فیت میکنیم ....

هردوشون دکتری هستن .... دارن از مصاحبه و هیئت علمی شدن میگن ..... خیلی دلم میخواد خیلی هاااااااااااااااااااااااااا خیال باطل خود کرده را تدبیر نیست .... یه لحظه میاد تو ذهنم روزی که خودم بورس دکترام رو لغو کردم .....

دلم میخواد بشم هیئت علمی ....

.

صحبت یه ثانیه ای از اون تابلو تجسمیه میشه ساکت بیــــتا فقط یه اشاره میکنه من یاده حرف ماهرخ می افتم .... خودم رو میزنم به ندونستن .....

.

صحبت میشه برای بیرونای دیگه .... اینکه دوستای همسر دوسته تاریخم باشن .... اینکه دوست پدرتاریخ میخواسته یکی رو معرفی کنه ولی .........

.

کلی میخندیم .... صحبت از اپلای از هاروارد میشه .... اینکه یکی از بچه ها اپلای کرده و الان اونجاس به دوست پدرتاریخ میگه تو هم میتونی ..... صحبت میشه از اونایی که یه پاشون ایرانه یه پاشون خارج ..... میخندیم آخه ماهم یه جورایی اینطوری بودیم اما در آخــــــــــــر خنده به قوله بیـــتا سه تائیمون یه محیط رو تجربه کردیم .... اگه ذکره خاطره میکنیم یکی برنمیگرده بگه مغرورین .... میدونیم غروری در بین نیست ......

همین بی ریایی رو دوست دارم .... حتی اگه مجبور باشــــم کمی سنجیده تر باشم ....

.

صحبت از فال قهـــوه و افرادی که حسه ششم دارن میشه .... دوست دارم برم یه بار و ببینم چی میگن ولی حس میکنم کمی خدا شاید دوست نداشته باشـــه ........ نمیدونم شاید آینده همین که ندونم چی میشه و کی میاد جذاب تر باشه .....

.

حدودای شش و نیم میرسم خونه .... میبینم اهالی دارن میرن بیرون .... دلم نمیاد بگم نمیام .... بازم همون مسیر ....

.

آلاله برام نوشته تعطیلات سفر بوده ... چین بوده .... نمیدونم سبک زندگیش رو دوست دارم .... جزو دوستایی بود که الان دوست داشتم میبود ..... بیشتر حضورش لمس شدنی بود .....

/ 3 نظر / 5 بازدید
راحله

اون فنجون چايي قالبت خيلي حرفا داره!!![نیشخند] ديگه حالا تنها تنها مي ري كوه! [افسوس]

راحله

[بغل]

راحله

اوهووووووووم [مغرور]