روزای آخـــر سال ....

** تی وی داشت برنامه بفـــــــــــرمائـــید شـــام رو نشون میداد ... خیابونای یه خارج محشر ... یه کافی شاپ که پنجرش رو به خیابون بود .... حس کردم با دیدنش کلی دلم حس قهوه خواست ... حس اینکه دل بخواد فنجون داغ رو بگیرم بین دستای سردم ... محو شم تو حسای خوب .....

یه جای دیگه داره خیابونای خارجایی که دوستشون دارم رو نشون میده ... وای خدای من زندگی تو این خونه ها کلی  حال میده ... دلم خواست

** سعی میکنم ذهنم کمتر به لحظه های گذشته که دوستشون داشتم بره ولی دیشب یادم بود پارسال همچین شبی بود داشتم با اون هماهنگ میکردم یاد این افتادم که بعد دو هفته از فوت مامانش که صحبت میکردیم گفت یه فرصت شه و هم رو ببینیم ... اینکه دلتنگ بود ... اینکه هی حس میکردم روز به روز داره به اون آرمان تو ذهنم بیشتر نزدیک میشه .... اینکه تو حین جمع و جور کردن وسایلای سفر خواهری همش حس خوبه زیرپوستیه فرداش رو داشتم .... اینکه توی فرودگاه حس میکردم دارم از فرط شادی پرواز میکنم ....

** امروز از مسیر همیشگی میرفتم دیدم کلی گل و گیاهه جدید کاشته شده بود حس میکنم خیلی زود بها قابل حس شده ... کمی این روزا متلاطم هستم ولی خب .... حس بهار قابل لمسه ... حس میکنم گمشـــده ای دارم که شاید سر کوچه بهار شایدم  بین جمعیت دنبالش هستم ....

نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم
نگاهم کرد دل به او بستم
نگاهم کرد ...
اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد

** امروز و هدیه ای که گرفتم نشون داد اگه یه قدم در راه خدا بردارم خدا دو قدم رو برای شادیم برمیداره .... شرح تقدیر امروز رو بعدن تو یه پست خصوصی مینویسم ....

/ 2 نظر / 5 بازدید
بلفی

عزیزم بهار داره میاد روزگارت همیشه سبزه سبز[گل]

راحله

مگه قرار نشد دیگه به کوچه بهار فکر نکنی؟؟؟؟[عصبانی]