روزای ربیع الاول و ....

جمعه طبق معمول اولش با ریلکســـی طی شـــد ولی نزدیکای عصر استرس خودش رو داشت و البته حسای مخصوص خودش که یه جور دوگانگی داشت و سعی داشتم به بعد تکراری بودن یه حسش توجه نکنم و .... کلی با بابا ترینینگ داشـــتیم و هی تکرار میکرد و هر دفعه یه قسمت ضروریش رو فراموش میکرد .....

یه شکلات ربیع الاول گرفتم از اون حاجتی ها ..... دست راستش رو میزاره روی سرم .....

وقتی بابا میگه مثل مامانم برای من میمونه وقتی حس میکنم که چقدر من رو دوست داره بیشتر دوستش دارم ... وقتی میبینم ریز داره از گوشه چشمای بابا اشک میاد حس میکنم یاد مامانش افتاده .....

** این روزا خیلی به نقشه کشی میگذره یا با خودم تنهایی نقشه میکشم یا با ماهرخ تو یه حوزه دیگه یا با تداعی اونم تو یه حوزه دیگه ..... درسته یه سری از نقشه ها خیلی بهم استرس میده ولی باز خدایا شـــکرت

** امروز تداعــــی یه نفر رو بهم معرفی میکنه .... میگم با مامان صحبت میکنم و جواب رو بهت میدم .... خدایا توکل به خودت .... میدونم دوستم داری ..... اداره امورم را به خودت میسپارم

 

/ 0 نظر / 3 بازدید