هـــــــــــد هــــــــد من تویـــی

درست روزی که شـــد یه ماه .... حس کردم دارم خفه میشم دوست دارم با یه نفر صحبت کنم .... دیوار یه ماهه رو شکستم ....

شنبه 19 آذر ماه .... به معنای واقعی دوست داشتم با یه نفر صحبت کنم ..... تووقت ناهار ... میگه یه  همایـــش دارن این هفته و تا سه شنبـــه درگیره .... میگه نبودی.....

پیامایی که میده به اون شمارم هست .... حس میکنم باز جوونه های زیر برف موندم داره رشـــد میکنه داره خودنمایی میکنه ..... حس میکنم دارم بازم لبریز میشــــــــــــــــم ....

چهار شنبـــه 23 آذر ماه  ... موقع خواب میگم فردا وقتت چطوره .... میپرسه فردا برنامت چیـــه .... قرارمون میشـــه 8 صبح .... یهویی هنگ میکنم اخه هم خستم هم نمیدونم باید چی بپوشـــم مث بچه های کوچیک هل میشم .... با دنیا حس ملس میخوابم ....

پنجشنبـــه 24 آذر ماه .... صبح ساعت شش و ربع بلند میشم .... حموم و آرایش .... کلی فک میکنم چی بپوشم .... بالاخره پالتو آبی جدیدم رو  میپوشم ... کلی دوستدارم این لباسم رو .... حس خاص بودن میده .... مث همیشه با شخصی میرم به محل مورد نظرم .... درست سر وقت میرسم حتی چنددقیقه زودتر ..... میگه منتظرم تا بیایی .....

یه وقتایی که فاصـــله تازه میفهمم عمق احساسم چقدره ..... صحبت میکنه از همایششون از ارائــــــــــــش .... ازاینکه چقدراستقبال شده ..... ای کاش مرزها نبودن !!!

از برادرم میگم .... حرف از هر دری هســــت ..... عطر .... پلیــــــس ++ 10 .... مدیـــــر کل شــــدن ..... لباسایی که دوستشون داره و سخته انتخاب یکی از بین اون همــــــــــه

تادم شرکت با هم میریم .... اونم درست خیابون روبرویی خیابون ما کارداره .....

دلم دوباره بی هوا هوایت را کرده است  کی دوباره تو را خواهم دید و در آغوشت غصه هایم را به فراموشی خواهم سپرد

میام شرکت  خیلی فکر مشغول هست ..................................... هی سعی میکنم ملسی این مدت رو کم نکنه ولی ..... هرچی فکر میکنم ذهنم به جایی نمیرسه

/ 0 نظر / 4 بازدید