شــــــــد یه سال .... هشت مهر 1389

سال 89 ساعــت ، هشت مهر ماه .... ساعت 17:38

.

.

هی خدا.............. ، بیا با هم بازی کنیم ، بهانه نیار، وقتی همبازیم را از من میگیری خودت باید بازی کنی ........
هی خدا........ بیا ؛ میخواهم گرگم به هوا بازی کنیم، من گرگ شم و هوای بودنت را بگیرم .......
هی خدا .........بیا؛ چشم بذار میخوام از پشت ناباوریهایم پیدایم کنی و دستت را روی شانه ام بذاری و اروم بگی سوک سوک .........
ای خدا......
بیا...
آخه ، اگه نیائی ؛ چطور میتونم عاشق خدائی باشم وقتی نه بخشنده باشه و نه مهربون ......

و به همین سادگـــی شدی همدم لحظه هااا

/ 0 نظر / 6 بازدید