آخرین روزای بهار 91

امروز سره کاررفتن به خاطر بحث اون روز حس و حال عجیبی داشت .... اول میرم چشم پزشک .... درمورد عمل هم صحبت میکنم ... هزینه رو میپرسم ....

.

خیلی جدی میام میشینم سره کارم .... اما ته دلم دوست دارم ببینم جریان خب چی میشه شایدم کمی نگرانم .... جلسه اول شروع میشه .... جدا از اون بحثا تو جلسه هستم ... انصافن اقای رئیس سنگه تموم میزاره .... نمیدونم حس میکنم تعریفاش دیگه داره زیاد میشه .... بعدش یه جلسه دیگه هست .... نتیجه خوب میشه .... مشکل حل میشه .... یعنی شاید وقتی دید خیلی مصمم همستم تو تصمیمم و بی نهایت تقص کوتاه اومد نیشخند .... دید به این راحتی پروژه ای که دستم هست رو تحویل نمیدم تا به اسمه یکی دیگه تموم شـــــــه ....

.

هنوز اون مقاله رو کم کنیه هست .... بهم میگه چقدر کار کردین درجهت رو کم کنی و اینکه کم نیار میگم یه صفحه ولی هیچی کارنکردم ساکتهیپنوتیزم

.

ماهرخ میگه سره صحبت رو باز کن .... میگه نزار برای اون تابلو تجسمی دیر شه ....

.

بارون امروز حسه خوبی داشت .... یه آهنگ جدید رفته رو ذهنم ....

گاهی وقتا دله مــــن میــــلرزه

اما این دلهره های بی هوا هم قشــــــــــنگه هم بهم میچسبـــــــــه

.

فردا یه ارائه و جلسه مهم داریم .... از وقتی اومدم خونه دارم یه ریز میخونم ..... حسه شبه دفاع فوق لیسانسم رو دارم .... از خود راضی

خدایا بابت همه مهربونیهات ممنونم ....

/ 3 نظر / 4 بازدید
باران

داشتم پستای قبلی رو نگاه می کردم کامنتت رو دیدم بعد یادم اومد که یهویی دیگه نيومدي پيشم و وقتي اومدم ديدم تو لينكهات نيستم. دلخور شدم و بعدشم درگير يه سري كارا شدم و يادم رفت. امروز اومدم بپرسم چرا؟ البته اگر دوست داشتي بگي

ghazal

غزال جون پس خدا رو شکر که همه چی خوبه الا ن و مطمئن باش همین طوری بهتر و بهتر هم میشه