روزنوشت این روزا

یه وقتایی هست که قدر یه سری از دوستا و شایدم حضورشون خیلی شیرین حس میشه .... وقتایی که تداعـــی میبینه ناراحتم میگه غزال بلند شو همین الان بیا پیش من ، وقتایی که لیلا مثل یه خواهر احساس نگرانی میکنه ... وقتایی که راحله حس میکنم مثل یه همراه هست .... وقتی که مهر میاد و تو خصوصی روزای تحصیلم رو که نهایت انرژی مثبت بودم رو یادآوری میکنه و یادم میاد چقدر اون روزا لبریز بودم و بهم تلنگر میزنه ..... حتی جمله های کوتاه سانازی که سرشار آرامش هست .... غزل که میدونم همیشه گوش شنوا هست ....

اینا حس خوب بهم میده ....

** امروز بالاخره اون نوت بوک رسید .... همونی که همیشه سایزکوچیکش رو دوست داشتم .... خیلی دوستش دارم هرچند بابتش خیلی باید پولم رو بدم ...

** شب با تاکسی دربست اومدم .... تو ماشین آهنگ بزن بارون معین بود .... حسم مولتی بود هم احساس شاد و مضاعف و هم یه حس غمگینی که نشون از علاقه داشت .... داشتم زیر لب اهنگ رو زمزمه میکردم .... یاد روزی افتادم که  دوران فوق ار خونه دوست نپالیم اومدم و رفتم پارک دم خونشون صدای اهنگم رو بردم بالاااا و کلی حس خوب داشتم .....

بزن بارون .....

** دیشب ماهرخ برگشت .... با چندتا رفتارش خیلی ناراحتم کرد از اینکه میبینم و حس میکنم صادق نیست خیلی بدم میاد .... اینکه میبینم خودش اهم هست .... اینکه به روم میگه یعنی چی برای ** تومن کارکنه طرف درشرایطی که همه میگن محیط و شرایط کاریم خوبه و نسبتب ه خیلی جاها عالیه .... اینکه یادش رفته دکترای الانش خیلی مدیون از خودگذشتگی های سال قبله منه .... اینقدر دیشب عصبی بودم اومدم یه پستم نوشتم ولی عمومیش نکردم ....

** دیروز به امامزاده صالح و دربند و  یه چایی بی نهایت ملس تو سرمای دربند تو فنجونای سپید و کرسی زیرمیز گذشت .... هرچند حرفای ماهرخ بهم ریخته بود ولی هنوز طعم اون چایی رو دوست دارم ...........

** اس ام اس و خبر امروز تداعی رو دوست داشتم ..... خوشحالم ....... برای خودم نه برای یکی دیگه خوشحالم

خدایا این روزا بیشتر همراهم باش .... دوستت دارم میدونی تنها امیدم خودت هستی

/ 2 نظر / 2 بازدید
ساناز

نوت بوک مبارک باشه عزیزم با دل‌ شاد ازش استفاده کنی‌[گل]

لیلا

دوست عزیز و مهربونم میدونم چقدر از خود گذشته و ماهی خدا آدمایی مثل تو رو خیلی دوست داره امیدوارم ی هدیه خوب برات داشته باشه ای کاش توی ی شهر زندگی می کردیم