روز دخــــتر .... پلان و ..... مهمونی ....

روز دختر که هدیش رو از قبل گرفته بودم .... زود میام خونه برای مهمونی .... به خاطر جریانات شب قبل حسه خوبی داشتم حتی از مرورش ..... مهمونی .... یه چند تا عکس دخترونه و نیمه دخترونه .... یه نسکافه و شیرینی خوشمـــزه .....

فرداش تو مـــد عصبانی بودم اینکه چرا داداشی تبریک روز دختر نگفته و کلی داشم نقشه میکشیدم دعوا کنم شب .... ساعت نه صبح بود دیدم دادشی تل زده تبریک بگه .... بعدش ماهرخ اس ام اس داد علیرغم اینکه یه هفته ده روزی بود با ماهرخ قهر بودم خلاصه حسابی خجال کشیدم پیشه وجدان خودم از اینکه زود قضاوت کرده بودم بعدش فول انرژی میشم

.

بازم کار تو شرکت .... بازم تا دیروقت .... ایندفعه مسیر خیابون خـــدامـــی ..... یه فاصله که کمی معذبم میکرد .... اینکه هنوز بحثه خونه پیگیری مشه برام .... بازم پلان و اینا ....

.

فردا صبح صبحوونه میخرم و میبرم شرکت .... مزه میده کلی میخورم بی خیال اون یه کیلو اضافه وزن میشم ....

میدونم گلی اون چیزی که ذهن من رو مشغول کرده رو میدونه عیلرغم اینکه صمیمی هستم نمیتونم واضح ازش بپرسم و خیالم راحت شه نیشخند در قالب یه وسال مطرح میکنم .... جریان پلان هایی که تا به حال بوده .... از چهرش که یهویی عوض میشه و خنده شیطونی که میشینه تو چشماش حدس میزنم منتظر چه صحبتی هست از من ولی تا میبینه من حرفم اونی که اون فکر میکنه نیست سری خودش رو جمع و جور میکنه ولی من اون خندش رو دیدم تا حدی به جوابم رسیدم ولی نه کامل .....

.

حس میکنیم داره یه جریاناتی اتفاق می افته ... اینکه بعده یه مدتی ممکنه بفهمیم داستان اونی نبوده که میدیدیم ...... یه داستان عشقی تو شرکت و این من و گلی هستیم که خیلی ریز درایم به همه چی نگاه میکنیم هی برمیگردیم عقب و یه سری رفتارها رو کنکاش میکنیم و شکمون کمتر میشه ..... حسه فضولی شیرینی هست .... یه خبر کوچیک که به دست میاریم رو به هم میگیم .... دوست دارم این جو رو ....

.

چند روز قبل هستی اومد و بهم گفت دوست پســـرش براش حلقه خریده .... حسه خبوی داشتم از دو جهت هم به خاطر این اتفاق و هم اینکه بهم گفت .... خیلی حسه عالی بود .... غیرقابل وصف ...

.

یه جشـــن کوچیک برای شرکت .... دعوتیم .... من و هستی هستیم .... خیلی عالی هست کلی خوش میگذره .... هی جیلیق جیلیق عکس میندازیم .....

هستی هم از اون داستان عشقی حرف میزنه .... حیف که نیمزاره به گلی بگم ..... میگه مطمئنه ....  منم از اون پلان براش میگم بازم هی برمیگیردیم به عقب .... جریان کوچه رو میگم بی نهایت میخنده ..... باورش نمیشده این فکر رو من داشته بودم ....کمی ایده میده .... میگه میخوای از گلی بپرسم .... ساکت

.

به نازنین اس ام اس میدم مانتو خریدم بیا ببین ... میاد ریز میارمش تو اتاق .... جریانات شرکتر و تعریف میکنم .... کلی ریز حرف میزنیم .... دوست دشاتم این صحبتا رو علیرغم اینکه خسته بودم ....

.

میبینم ماهرخ میل زده که دلش برام تنگ شده تقریبن دو هفته هست محترمانه قهریم با هم .... خیلی خوشحال شدم از میلش .... خدایا دنیا تا شکرت ....

/ 6 نظر / 12 بازدید
شایلین

[لبخند][لبخند][لبخند]

ghazal

روزت مبارک دوستم [نیشخند]

شایلین

روزت مبارکککک[بغل]

لیلا

سلام خوبی عزیزم؟ خداروشکر با ماهرخ آشتی کردی

غزل

سلام غزال جون ..تی وی رو روشن کردم دیدم داره مراسم تولد امام رضا رو نشون میده نمی دونم یه دفعه چرا یاد تو افتادم و اون موقع هایی که از مسکو انلاین حرم رو نگاه میکردی ..گفتم حالت رو بپرسم :) میدونم که دعا میکنی منم از یاد نبر :)

مهر

سلام بنا به دلایلی مجبور به جابجایی شدم آدرس جدیدم اینه لطفا حتما نام مرا در لینک هایتان تغییر دهید ممنون میشم اگه فراموش نکنید http://minoo1391.persianblog.ir/ مینو