سفــــره ابوالفضل ... سه شنبه 8 آذر

از دفعه قبل تااین دفعه کلی چیزای عجیب پیش اومده بود و همین شاید باعث شده بود این دفعه ترغیب داشته باشم  برای سفره ابوالفضلی که  هست.... علیرغم اینکه حال و روز این روزای شرکت خوب نیست ولی خب ترجیح دادم با مامان برم و یه  کمی دیرتر برم شرکت.... حس خاصی داشتم ....

سعی کردم نشون ندم دلم گرفته .... وقتی خانومه بغلم کرد وقتی دم گوشم یه چیزی گفت میتونم به جرات بگم انگاری یه ولتاژ بالا بهم وصل شد .... آخه از کجا فهمید ......... بهم تسبیحه خودش رو داد گفت هر موقع دلت گرفت صلوات بفرست آرومت میکنه .... حس کنم دیگه نتونسته بودم خودم روکنترل کنم چون اشکام رو گونه هام بود .....

اما اروم بودم وقتی خداحافظی کردم و به قصد شرکت راه افتادم .... تو مسیر برای داداشی اس ام اس دادم به نیت بر آورده شدن حاجاتت نذر کن ............

عصر کلاس زبان دارم .... اخرین جلسه کلاسم هست ....

بعد کلاس میبینم اس ام اس دارم از تداعـــی وقتی میخونم یه جوری میشم واقعن موهای تنم سیخ میشه .... بهش زنگ میزنم و برام تعریف میکنه ..... یه حس ذوق دارم ذوق صورتی .... ذوقی که حس میکنم خدادرست اون بالا داره بهم با لبخند نگاه میکنه .....

تا میرسم خونه برای مامان جریان رو تعریف میکنم..... مامانم متحیر میمونه ..... میدم اس ام اس رو داداشی هم بخونه .... جریان صحبت خانومه که بهم درگوشم گفت رو میگم .... آخــــه مگه میشــــه .....

همون شب برای مامان یه پیراهن هدیه میخرم .... منم یه بلوز مشکی خوشگل ازش هدیه میگیرم .....

نمی دونم حالا این شده برام یه سوسوی نور .... یه روزنه امیــــد .....

خدایاااااااااااااا یعنی میشـــه ....  خیال باطل

/ 0 نظر / 5 بازدید