از هـــــردری ...

** روزا داره میگذره .... شانزدهــــم بهمـــن بهم یادآوری کرد که شـــد یه ماه .... وقتی یادم افتاد دلم گرفـــت....

**برای یه دوســـت خواستگار میاد بهـــم میگه میشه بدی به همکارت که همشهـــری اون هســـت تحقیق کنه .... منم به همکارم میگـــم .... دنیا خیلی کوچیکه پســــره هم دانشــگاهیه خواهر این همکار درمیاد ..... یاد روزی می افتم که نجمــــه هم دانشگاهی تداعــــی در اومده بود .... چرا سرنوشت ماها اینطور بهم گره خورده !!!

**این روزا یادمه که پارسال مامانش بیمار بود یه جورایی دکترا جواب کرده بودن .... اون روزا چقـــــــــدر خالصانه دعا میکردم که خوب شه ....

** داشتن اهالی  سریال عشـــــــــــــــق مـــمــــــــــنوع رو میدیدن .... اون صحنش که پسره داشت تموم تلاشش رو برای ثابت کردن عشقش به نـــــهال میکرد رو دوست داشتم و .... کاش اونم این طوری میبود ................

** یه کیس که بهم معرفی شده بود رو دیدم .... خیلی سن بالا میزد علیرغم اینکه فقط از من 4 سال بزرگتر بود .... همون سه ربعی که بودم خیلی سخت گذشت .... فک کنم خود اونم فهمید و ..... وقتی داشتم ثانیه شماری میکردم تموم شه برگردم خونمون ذهنم یه لحظه رفت طرف اینکه جذابیت انسهانها چقدر فرق داره ............

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
فهیمه

سلام غزال جون من تقریبا تموم وبلاگت رو خوندم به جز اونا که رمز میخواست اگه میتونی بهم رمز بده من و تو یه جورایی بهم نزدیکیم از لحاظ زندگی توی غربت منم تازه شروع کردم به نوشتن بهم سر بزنی خوشحال میشم واست از ته دل دعا میکنم به انچه که میخوای برسی http://manozendegi904.blogfa.com/

مهر

سلام عزیزم توکلت به خدا باشه مثل همیشه مطمئنم که آس میاری عزیزم دیگه پیش من نمایی؟!

لیلا

عیدت مبارک گلم دلم برات تنگیده بازم