زیارت ..... 21 دی ماه 1390

ماهرخ امام حسین رو خیلی دوست داره وقتی هفته گذشته ناراحــتی من رو میبینیه نماز میخونه به امام حســین میگه این رو کمک کن .... علیرغم شوکی که بهم وارد شـــده بود حس میکردم آرومتر هســتم .... تا تبلیغ این تور اومد به میلم .... تا اینکه باورم شـــد امام رضا هم خواست تا برم ..... تموم اشکام رو انگاری تهران ریخته بودم ....

.

وقتی نگاهم افتاد به گنبد طلائیش انگاری اید همون دلیلی افتادم که براش اومده بودم اینجا .... ته دلم میخواست آروم شـــم .... اما انگاری جــــدی جــــدی آروم شده بودم ..... اشکام مثل روزای قبل سرازیر نبودن ..... انگاری پذیرفــــته بودم که خب بعضی انسانها بی معرفتن بی وجـــدان ..... برای همــــــــــه دعا کردم همه همه .... تنها همون بود که دعاش نکردم اول حرفم بوی نفرین داشت بعـــد یادم اومد کســـی بود که روزای نه چندان دور امیــــدم بود پشیمون شــــدم نفرینش نکردم سپردمش به خـــــدا چون خدا فهمید با صحبتش چی به روز من آورد ..... میدونم عدالت خدا شامل حالش میشه دیر یا زود ..... یه چیـــــــــز دیگه هم اون ته دلم میخواد اینکه یه روز بفهمـــه چه کســــی رو داشت و قدر ندونست .....

.

دعای کمیل حرم رو دوست داشتم .... حس دوران تحصیل رو برام زنده کرد اینکه با چه ذوق و شوقی تموم کارام رو میکردم تا به دعا برسم ..... با اینکه از اینترنت گوش میکردم ولی حس میکردم تو حرم هستم ..... چقدر اون روزا به خدا نزدیک بودم ....

.

یه سری حرفا توی دلم هست با خدا ..... خدا خودش میدونه حاجت قلبم چیه

.

شب تو هتل سفارش میدم چایی برام میارن .... با تداعی صحبت میکنم .... میگه حس میکنه رفتار ژاله عوض شـــده .... نــجمــــه یه جوری شده ولی نمیدونم اولش دوست دارم کمی کنجکاوی کنم ولی بعدش به خودم میگم بی خیال این شخص و متعلقاتش باید محـــــــو شـــه .....

دعای ندبه رو میرم ... حس خوبی دارم .... آخرین حرفام رو با خدا میزنم .....

.

میام فرودگاه زود میرسم کمی هم تاخیر داره پرواز .... میرم برای خودم چایی سفارش میدم .... یه حس ناب دارم حس فرودگاه و پرواز خارجی .... دارم آهنگای ام پی تریم رو گوش میکنم از آهنگایی که هفته قبل باعث اشکم میشد رد میشم .... خوشحالم چون حس میکنم دارم کم کم به قولم وفا میکنم اینکه قول دادم خاطره های بد رو کم رنگ کنم ..... سعی کنم بیشتر برای خودم لحظات شاد بسازم ....

.

تو پروازمون کلی از بازیگرا هم هستن ..... از توشون پژمـــان بـــازغــــــی رو میشناسم و .....یکی از مسافرای پرواز بهـــم میگه خانوم شما هم جزو تیم هنرمندا هستین از خود راضی باز جو خوشگل بودن پالتوم من رو میگیـــره .... آخه جالب بود صندلیم هم افتاد توی بیزینس کلاس نیشخند

خلاصه این چیزای اخر سفر حسابی شارژم کرد ..... کلی خدا رو شکـــر میکنم ... ممنونم خدا ... کمکم کن بتونم زودتر به روزای قبلم و روزایی که لبریز از حس ملس بودم برگردم روزایی که عاشق نبودم ولی با یه آهنگ شاد حسابی لبریز میشــدم

خدایا با یاد خودت شروع میکنم یه زندگی تازه رو .................

/ 2 نظر / 6 بازدید
پری

زیارت قبول عزیزممممم[بغل]

پری

گاهی گمان نمیکنی و میشود...من تجربش رو دارم.